جهانی‌ها

منزل آرا

مروری بر گذشته

لینک های جالب

آنیسا چت ، چتروم شلوغ دختر و پسرا

ساخت وبلاگ

خرید عینک

تازه های جهانی‌ها

لینک های جذاب

داستان تجاوز به دختر ۱۶ ساله

مجموعه : داستان

تجاوز,داستان تجاوز

داستان تجاوز به دختر ۱۶ ساله

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقامجویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه…!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

«افشین» به خاطر لکه دار کردن عفت من، به زندان می رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری، و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پردرد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند. برسد؛ تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!

محبت دروغین

و اگر روزی برسد که چشمه عواطف و علایق زنان نسبت به مردان خشک و منجمد شود. بزرگترین خطرها متوجه کیان خانواده خواهد شد.

تهی پای رفتن به از کفش تنگ                                                                                                                              بلای سفر به که در خانه جنگ

سعدی

این گونه زنان، اغلب تحت تاثیر ابراز محبت های دروغین افراد بیگانه قرار گرفته- و یا برای خلاصی خویش از محط خانه ای که وجود آنها انتقام جوئی عاطفی خود را ارضاء نمی کنند، بلکه در راه وصول به هدف، آینده و سرنوشت خویش را نیز از دست می دهند.

منبع : writing.2khati.com

لینک های جذاب

وبگردی

نظرات کاربران

43 پاسخ به “داستان تجاوز به دختر ۱۶ ساله”

  1. مائده می‌گه:

    واقعا جب بود حا ل کردم

  2. pershia می‌گه:

    عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

  3. sahar می‌گه:

    توبه توبه!!
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک بر سرررررررررررررررررررررررررررررررمممممممممممم!

  4. زهرا می‌گه:

    خدا همچین ادمهایی رو لعنت کنه بگید امین
    چ

  5. مهسا می‌گه:

    درکت میکنم دخترجوووووووون
    حالاخدایی ارزششوداشت؟
    اشکال نداره تا۳نشه بازی نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  6. مهدی می‌گه:

    اشکال نداره یه تجربه ای بشه که دیگه به کسی زود اعتماد نکنی

  7. سامان می‌گه:

    عجب تجربه تلخی!حالابیخیال.یه مسلمون منو راهنمایی کنه چجوری عضو سایت شم

  8. maryam می‌گه:

    همه ی پسرا همینن

  9. negin می‌گه:

    درس خوبی بود برای دخترایی که حرف بقیه رو گوش نمی دن

  10. مشعل می‌گه:

    حق دخترای اینجوری همینه !

  11. Hadi می‌گه:

    از همه چیز بگذریم چه پسر با هوشی بوده!

  12. parisa می‌گه:

    داستانش جالب بود ولی روزانه تو کشورمون هزار ها بار از این اتفاق ها میوفته

  13. م رها می‌گه:

    با عرض سلام اولا خداوند به انسان گوهری بنام عقل داده تا به وسیله ان خوب وبدرو از هم جدا کنیم دخترا باید بدانن پسری که از راه خواهرش دست به چنین اقدامات زشتی میزند یقینا نسبت به خواهر خودش هم بی تفاوته
    خداوند هم به همه کس ی فرصت دوم میده انسان ها اگر گناهی رو مرتکب بشن خداوند ساتر انها میشه البته تا زمانی که خود بنده هم همینو بخواد ولی اگه خودش اونو فاش کنه خداوند هم دلیلی نمیبینه واسه سترش ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین

  14. متین می‌گه:

    اشکال نداره از این به بعد مواضب باش منم اینجور شدم توبه کردم

  15. ناشناس می‌گه:

    اشکم دراومد نهلت به ایآدمهای که اینجوری بازی میکنن بااحساسات

  16. حمزه می‌گه:

    عبرتى بشه واسه دخترخانما

  17. دوست می‌گه:

    بعضی از دختر میگن همه پسرا همین جور ین.من موندم اینا با چند تاشون دوس شدن که نظر کلی میدن.

  18. دوست می‌گه:

    بیخیال باش میگذره فقط توروهم تا پای مرگ میبره

  19. سوران می‌گه:

    دنیا همینه

  20. مهدی سقل می‌گه:

    والا چی بگم؟ اول واسه دخترا متأسفم ک شخصیت ندارن میرن با امثال افشین،بعد واسه پسرا ک غرور ندارن. اگه میخواستی تنهاییتو پر کنی با خدا پر میکردی نه با افشین.سنت کم بوده درسته ولی خرکه نبودی.خلاصه ک مهدی خیرتو میخواد.خدافظ

  21. سوفیا می‌گه:

    حقش بود دختره ی بی اراده

  22. سوفیا می‌گه:

    به درک حقش بود دختره ی بی اراده!!!!

  23. آرا می‌گه:

    خود دختره بی تقصیرنبود پسره به زور این کارونکرده

  24. داریوش mp3 می‌گه:

    این دخترای امروزی باید از این داستان درس بگیرن به نظر من این پسره افشین خیلی زیرک بوده که توانسته شیوا رو فریب بده.

  25. جواد می‌گه:

    خیلی ناداحت شدم حاضرم باهاش زندگی کنم

  26. samira می‌گه:

    فقط خدا ناظر اعمال ماست.چرا الکی نظر میدید!

  27. مهدی می‌گه:

    مریم گوه نخور همه پسرا یجورنیستن بار اخرت باشه

  28. وای می‌گه:

    خوب نباید حرفاشو گوش میکردی باید اول امتحانش میکردی :-(

  29. انا می‌گه:

    بیچاره؟؟؟؟؟

  30. مهدی زندانی می‌گه:

    بعضی ازدخترابی جنبه اند و سریع کاردست خودشون میدن البته به بقیه بی احترامی نشه

  31. کوزی تکین اوقلو می‌گه:

    سحرجون مگه به کی دادی یا مایٔده جان ازچی حال کردی

  32. ملیسا می‌گه:

    واقعا سخته خیلی وقتی پسری دختری را بازچه خود میکند و کاری که نباید کرد را میکند و اسمه ادم را لکه دار میکند.فقط پسر این کار و نمیکند بلکه دختر هم میکند مراقب باشید

  33. مهدی زندانی می‌گه:

    افرین ملیساخانوم حرفت درست منکه ۸ساله حبسم ولی میدونم این بیرون خیلی از این اتفاقا میوفته وخیلی مثل افشین میان اون تو فعلأ عزت زیاد.برای حرفام نظری که شخصیت خودتونونشون میده بگذارید

  34. Diana می‌گه:

    حرف جنبه نیست ک. حرف اعتماده نباید ب هیچ پسری اعتماد کنی ….هیچ چیز از هیچ کس بعد نیس

  35. Diana می‌گه:

    حالا این واقعیه

  36. اسپارتاکوس می‌گه:

    میدونین به تیتکانلو چی میگن(تگزاز)خدانگه داری

  37. اسپارتاکوس می‌گه:

    صفر نه صدوسی نه صدوبیست وهفت نودوسه هفتادوشش

  38. آیدا می‌گه:

    همه ی پسرا دنباله سواستفاده ان

  39. زینب می‌گه:

    به نظرمن همش تقصیر پدر و مادرش بوده بعدم تقصیرخود دختره اما بگم اون پسره ظاتش بیشعور بوده وهرچیم تو زندان باشه فایده نداره……..

  40. زینب می‌گه:

    سوفیا….هروقت تونستی دختره رادرک کنی بعد زرز کن مسخره افرین به داریوش وافرین به قیرت جواد،البته اگه حرفش راست باشه درمورد حرف هایی که زدم نظربدید ببینید خوب گفتم یانه…

  41. اسپارتاکوس می‌گه:

    خیلی کار خوبیم بوده دختره باید فوری مرفته خونه بهش میداده پسره هم میکرده

  42. امیر می‌گه:

    چه همسایه های دلقکی بودن

پاسخ دهید

آس بازار،بی نهایت تبلیغ کنید

خرید پستی عینک

خرید پستی ساعت پاریس

سیمیا,آپلیکیشن سیمیا,simya

خرید پستی ساعت آل استار 2014

مطالب پربازدید

خرید پستی ساعت جی شاک

خرید پستی ساعت بند چرمی الیزابت

پیشنهاد سردبیر

عضویت در خبرنامه

شما کاربران گرامی با عضویت در بخش خبرنامه اینترنتی می توانید تمامی مطالب منتشر شده در جهانی‌ها را در قالب یک ایمیل هر روز در اینباکس خود دریافت نمایید و به این صورت هیچ مطلبی از جهانی ها را از دست نخواهید داد پس همین الان عضویت خود را تکمیل نمایید.
خرید شارژ ایرانسل
خرید شارژ ایرانسل
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
لباس ، کیف ، کفش
لباس ، کیف ، کفش
خرید گیفت کارت
خرید گیفت کارت
دوربین مداربسته
دوربین مداربسته
هولوگرام
هولوگرام